تبليغاتX
برای شبهای بی ستاره . . .
از گذشته نگویم دلم تنگه ...     

روزها را می شمارم برای رسیدن به اینده

با خیال عبور ثانیه ها می گذرم

گذشتن از ساعتهای بیهوده

گذر از روز های بی ارزش

رفتن عمری با سوز دل

سوز دل عشق است

عشقم فاصله...

                         و فاصله دوری است

دوری از او

                       دوری از ثانیه ها ...

                                                    ثانیه های بی کسی

کسان بی کس را کس نیست

علت بی کسی را غربت سبب نیست

 

+ نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 0:26 |
اين دل من اين چنين هرگز تنها نبود
باز تو پيدا شدي در دل تنهاي من
گر چه مرا سالهاست هيچ تمنا نبود
باز تو افروختي شمع تمناي من
 
سينه بسوزد ز شوق چون برود نام تو
بهتر از اين نام نيست در همه دنياي من
عطر تنت كرده مست هر يك از اندام تو
رنگ لبت برده هوش از دل شيداي من

عشق تو كرد آشكار حالت چشمان تو
راز مرا كرد فاش لرزش لبهاي تو
پيكر پر آن تو سينه ي لرزان تو
رنگ نويد و اميد داده به روياي من

آه كه اين زندگي با همه بيگانگي
با تو چنين باصفاست اي گل زيباي من
كار من امروز بود مستي و ديوانگي
آرزويت گر نبود اميد فرداي من

دل بري ازمن مكن دل همه دركارتوست
عقل و صبوري مخواه از دل رسواي من
اين دل مشكل پسند سخت گرفتار تست
گو همه آگه شوند از غم و سوداي من

تا تو كنار مني خاطرم آسوده است
حاجت مهتاب نيست با تو به شبهاي من
با تو دلم فارغ از بوده و نابوده است
اي گل شادي بمان همدم وغمهاي من
+ نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 0:25 |

سلام ستاره ها . دوباره شب شد و من اومدم. اومدم تا مثل هر شب حرفام رو به شما بزنم. خیلی دلم می خواد بدونم که الان داره چیکار می کنه . می خوام بدونم اونم مثل من به گذشته ها فکر می کنه ، یا حتی به من. ولی این رو می دونم که اونم مثل من بیداره. بیداره و داره می نویسه. . شایدم داره فکر می کنه . نه شاید خواب باشه. به هر حال در هر حالی که هست دلم می خواد همیشه شاد و خوشحال باشه. و هرگز اشک ازچشمای نازنینش رو گونه های قشنگش نریزه. اولین بار وقتی که اشکات رو دیدم خدا می دونه چه احساسی داشتم. خودم رو نفرین می کردم که چرا باعث شدم تو اشک بریزی. هر وقت یاد اون روز میفتم از خودم بدم میاد. خیلی دلم می خواد اون روزا دوباره برگرده. اون روزایی که من و تو دوتایی یه گوشه می نشستیم و کلی حرف می زدیم و دعوا می کردیم. اون وقتایی رو می گم که فرصت داشتم کنارت باشم و تو هم منو تحمل می کردی اما حالا نه اون روزا بر می گرده نه تو دیگه تحمل حضور منو داری. موقع جدا شدن به دروغ بهت گفتم که همه چیز رو فراموش می کنم اما نتونستم. فقط یه مدت کوتاه تونستم تحمل کنم. اما حالا هر گوشه رو که نگاه می کنم تو رو می بینم و دوباره بی تاب می شم. بازم شبا وقت خواب چشام پر اشک می شه و بوی گل مریم تو تموم لحظه هام قدم می ذاره

+ نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 0:23 |

دارم گریه می کنم.آروم و بی بهونه.البته اونقدر ها هم بی بهونه نیست. این طور اشک ریختن احساس ترس از تنهایی می تونه باشه که ممکن چند وقت دیگه دچارش بشم. شاید هم بتونم کنارش بمونم اگه خدا بخواد و اراده کنه.اما دلم بدجوری برای گذشته ها تنگ می شه.برای اون روزایی که دوتایی با هم همه جا سر می زدیم و صدای خندهامون تا آسمون پر می کشید.همون روزایی رو می گم که فرصت داشتم کنارش باشم و بهش محبت کنم. ولی حالا زیاد وقت ندارم. این لحظه های لعنتی می گذرن و من به دنبال راهی می گردم تا اونها رو متوقف کنم اما نمی شه. زمان می گذره و منتظر کسی نمی مونه و این ما هستیم که باید خودمون رو بهش برسونیم.ولی با این پاهای خسته نمی تونم پا به پای این ثانیه های عجول پیش برم کم کم دارم از پا می افتم.دیگه بریدم.اگه به خاطر داشتنش نبود تا حالا هزار بار جا زده بودم. شوق بودن با تو و حس کردن گرمی نفسات به من نیرو میداد تا به این راه طولانی ودشوار ادامه بدم. اما حالا که قرار شده کمتر کنارم باشه دیگه انگیزه ای برای طی کردن این مسیر سخت و خسته کننده زمان رو ندارم ندارم. بذار با رفتنش زمان بایسته و تموم چیزهایی که از تو به یادگار دارم مثل اول تازه و دست نخورده باقی بمونن. یادگارهایی که از بودن با اون نصیبم شده. آخه چرا باید سرنوشت این طور منو به بازی بگیره.من نمی خوام از دستش بدم.حالا که دلم به رفتنش راضی نمی شه.اغین بار من سرنوشت رو تغییر می دم.آره من با تو همراه می شم و هر جا که بری باهات میام و دیگه لازم نیست ازت جدا بشم.همیشه موندن و سوختن و ساختن راه چاره نیشت گاهی رفتن چاره کاره

+ نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 0:22 |