از دریچه ی چشمهایم به فراسوی آسمان مینگرم تا راهی بیابم برای پرواز.(پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است) زمزه ای دائمی لبان خشکیده ی دختری است که در انتظار بوسه های پیاپی تو چشم به راه آمدنت دوخته است.دیگر از بی تو بودن هراس ندارم چون میدانم که هیچگاه بی تو نخواهم بود حتی هنگامی که در کنارم نیستی.تنها صدایت را میشنوم و انعکاس آنها در ذهنم ....گویی تداعی اسمی است برای یک عشق که اکنون به بی نهایت دوست داشتن رسیده است.قاصدکها دوباره آمده اند تا آغوشم را پر کنند از دل انگیزی پیام پیامی سرشار از شادی.آری شادی و دیگر هیچ.اکنون که در آغاز رسیدن به انتهای با تو بودن هستم گویی بالهایم را مجالی برای سکون نیست پرواز تنها خواهش بالهایی است که بیقرارند. بی قرار از پیام که آمد تا باز آشفته کند شادی را و چه بی رحمانه آشفت هرچند آن هم دلنشین است .
با خود اینچنین همیشه گفته ام
این ستاره ها که نور میدهند روی مخمل سیاه شب
مثل برق بوسه های توست
آن زمان که بی دریغ بوسه میزدی به لب
یا که آن نگاههای زیرچشمیت
مثل غنچه های کوچک بنفشه اند
تازه وا شده میان باغچه
توی باغ چشمهای تو شکفته اند
آه از آن زبان تند و تیز تو
چون که گفته های سمی تو را
سوی یاکریم قلب من
مثل یک کمان همیشه میکند رها
من ولی چو یک غزل بارها و بارها
با خود این ترانه خوانده ام
از میان آنهمه کنایه ات که میزنی
من فقط پیام عشق را شنیده ام

