دارم گریه می کنم.آروم و بی بهونه.البته اونقدر ها هم بی بهونه نیست. این طور اشک ریختن احساس ترس از تنهایی می تونه باشه که ممکن چند وقت دیگه دچارش بشم. شاید هم بتونم کنارش بمونم اگه خدا بخواد و اراده کنه.اما دلم بدجوری برای گذشته ها تنگ می شه.برای اون روزایی که دوتایی با هم همه جا سر می زدیم و صدای خندهامون تا آسمون پر می کشید.همون روزایی رو می گم که فرصت داشتم کنارش باشم و بهش محبت کنم. ولی حالا زیاد وقت ندارم. این لحظه های لعنتی می گذرن و من به دنبال راهی می گردم تا اونها رو متوقف کنم اما نمی شه. زمان می گذره و منتظر کسی نمی مونه و این ما هستیم که باید خودمون رو بهش برسونیم.ولی با این پاهای خسته نمی تونم پا به پای این ثانیه های عجول پیش برم کم کم دارم از پا می افتم.دیگه بریدم.اگه به خاطر داشتنش نبود تا حالا هزار بار جا زده بودم. شوق بودن با تو و حس کردن گرمی نفسات به من نیرو میداد تا به این راه طولانی ودشوار ادامه بدم. اما حالا که قرار شده کمتر کنارم باشه دیگه انگیزه ای برای طی کردن این مسیر سخت و خسته کننده زمان رو ندارم ندارم. بذار با رفتنش زمان بایسته و تموم چیزهایی که از تو به یادگار دارم مثل اول تازه و دست نخورده باقی بمونن. یادگارهایی که از بودن با اون نصیبم شده. آخه چرا باید سرنوشت این طور منو به بازی بگیره.من نمی خوام از دستش بدم.حالا که دلم به رفتنش راضی نمی شه.اغین بار من سرنوشت رو تغییر می دم.آره من با تو همراه می شم و هر جا که بری باهات میام و دیگه لازم نیست ازت جدا بشم.همیشه موندن و سوختن و ساختن راه چاره نیشت گاهی رفتن چاره کاره
درباره وبلاگ

منوی اصلی
پیوندهای روزانه
پیوندها
![]()
Powered By
BLOGFA.COM
کيفيت موسيقي متن بستگي به
سرعت شما در اينترنت دارد
+ نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت
0:22 |